تبليغاتX
آوای ظهور - کوچه ها منتظر بوی تو اند
 

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر  و جئنا ببضاعه

مز جاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین

 

 ......  دوباره زمانی رسید که باید نوشت ! باید حرف زد 

باید اندیشید و من به تو می اندیشم . به تویی که اندیشیدن به تو ، وضو میخواهد

می دانی که چی میخواهم بگویم !! می دانی که از تو ؛ تو را خواستن مردانگی ست

 

راستش از نگاه لطیف تر از بارانت و از چشمان آبی تر از آسمانت نمی خواهم بگویم

از غزل خوانی سنگها و اشتی طوفان با دریا به هنگام امدنت هم نمی خواهم بگویم

بگذار اینها را کسانی بگویند که طاقت بیشتری دارند

کار دل من از بازی با کلمات و واژه ها گذشته است !!! اما نه انقدر که دیگر روز را با تو اغاز نکنم

هر روز سلامت میکنم .. آخر نه آنقدر دوری که سلامت نکنم و نه انقدر نزدیکت هستم

که جواب سلامم را بشنوم  و در مستی اش سر بر عرش سایم

هر روزم را با سلام بر تو آغاز میکنم تا در انتظار شنیدن جوابش انتظارم شیرین گردد

             شــنبـه       :    سلام علی هارون و موسی

یکشنبه       :   سلام علی یوم ولد

             دو شنبه      :   سلام علی نوح فی العالمین

سه شنبه    :   سلام علی ابراهیم

        چهار شنبه   :     سلام قولا من رب رحیم

       پنجشنبه     :   سلام علی آل طه و یس

جمـــــــــعــــه : .........

 

همه را به بهانه سلام امروز گفتم !! مگر می شود بی وضو و اندیشه سلام گفت ؟

این سلامها کلیدی بود برای فتح راههای بسته " خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت " دل افروز تو

راستی با دلم چه کنم ؟ اصلا زبان به کدام سلام بچرخد تا مرحم زخم انتظار باشد ؟

از عمر من 1000 جمعه گذشته است و از غیبت تو بیش از 1000 سال !!!

غروب جمعه شده است و من سلام ندام به امید ديدنت !!  من و دل منتظرت هستیم تا بیایی

سلام علیکم بما صبرتم

 

راستی هر وقت آمدی ! غبار جاده ها را هم با خود بیاور تا سرمه چشمانمان کنیم

   هر وقت آمدی ! پرستوهای راه را هم با خود بیاور تا برایت سایبان بسازیم

   هر وقت آمدی ! نگاهمان کن تا مجنون شده ؛ برایت افسانه ی لیلا بسازیم و هر کدام فرهاد را

رو به روی قامت شیرین تو به زانوی عشق در آوریم

   هر وقت آمدی ! رو به روی چشمانمان بایست تا خورشید را با چشمان باز بنگریم و از گوشه

خمار دیدگانت نگاهمان کن تا افتادگی را با عزت عشق در هم آمیزیم

   هر وقت آمدی ! بگذار نسیم صحرا رایحه ی امدنت را در عطر گل های سوسن بپیچد

   هر وقت آمدی ! کمی هم با زینب من حرف بزن ! او بیش از من دلتنگ حضورت است

   هر وقت آمدی ! شقایق ها را صدا کن تا برایت نغمه دلهای سرخ خیبر را روایت کنند

   هر وقت آمدی ! اول به کوچه ای در مدینه برو ! آنچا یاسی رنگ نیلوفری گرفته است

چشم به راه آمدنت هستند هاشمیان !! میدانی که ....

   هر وقت آمدی ! دستی هم بر فرات زن ! شاید ارام گرفت و از شرمندگی چشم و دست بیرون امد

   هر وقت آمدی !

   هر وقت آمدی !

       خواهم گفت که پیامبر عاطفه ای و امام رحمت

                   قران عشقی و سوره هل اتی و ایه تطهیر

                        و هر گاه شال سبزت را به دست باد بسپاری تا بر چشمانمان شراره ی عشق ریزد

                            خواهم دانست که تو همانی که باید باشی

 

مولای من خوش امدی ... بنفسی انت یا اباصالح المهدی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:45  توسط سجاد شاهد  |